ویلیام با مسالت گفت: می دانم از کجا آمده، ولی حالا او هم
راهی است مثل شما و باید احترام برادریش را نگه دارید.
ولی این آدم در ر کاری که به او مربوط نیست فضولی میکند.فقط
به این دلیل که تحت حمایت خوان سالار است،خیال میکند خودش هم خوان سالار است.انگار
صومعه ارث پدرش است، شب و روز هم نمیشناسد.
ویلیام پرسید :حتی شب ها ؟ آشپز حالتی به چهره اش داد که
انگار بخواهد بگوید مایل نیست در مورد چیزهایی که عفت به دور است حرف بزند. ویلیام
دست از پرس و جو برداشت و شیرش را تمام کرد.
کنجکاویم بیشتر و بیشتر برانگیخته می شد. دیدن اوبر تینو ،
زمزمه ها د مورد گذشته سالواتوره در خوان سالارش و اشاره های متعدد و فراینده به
فراتیچلی و کهتر های مرتد که این روزها به تناوب شنیده بودم ، اکراه استادم از این
که در مورد فرا دولچینو برام حرف بزند... رشته ا از تصاویر دوباره پیش چشمش زنده
شد. برای مثال در جریان سفر لاقل دو بار به دسته ی تازیانه زنان برخورده بودیم. یک
بار مردمم محل طوری به آنها نگاه می کردند که انگار قدیس دیده اند؛....

http://www.rayabook.net/general/10564-%D8%A2%D9%86%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%84